الان كه این سطور را بر روی كاغذ می نویسم قلبم از درد جانسوزی در رنج است درد عدم ادراك این كه نتوان زبان نیات یكدیگر را فهمید اینكه زندگی ما جز هرزگی و بی بندوباری چیزی نیست اینكه ما خودمان را پشت قاب ریا و دوز و كلك قایم كردیم اینكه نتوانیم فارغ از غرض و مقصودی همدیگر را دوست داشته باشیم اینكه در زیر بار كوته فكری آدم نما ها خورد شویم و لب به دندان بگزیم و هیچ نگوییم خدایا كاش مردم معنای این شعر فروغ فرخزاد را می بلعیدند« كسی كه مهربانی یك جسم زنده را به تو می بخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه می خواهد» كاش همگی فارغ اسیر شدن در سنتهای خشك و متحجرانه همدیگر را دوست بداریم دوست بداریم فارغ از اندیشه جنسیت، ملیت، اشرافیت... همان گونه كه پدران آریایی ما سرشار از دوستی و دوست داشتن بودند در هزاران سال پیش كه دوستی از هر گونه رنگ و ریا پاك بود و هنوز بوی تجملات و تعارفات خشك نگرفته بود خدایا در این جمعیتی كه از هر لبخند و نگاه من معنای دیگری می جویند از این آدمیانی كه محبت را زمانی به كار می برند كه نفعی عایدشان شود خسته ام زخم های روح من آنقدر عمیق است كه هیچ كس نمی تواند مرحمی برای آن باشد خدایا این دریچه ای از احساس را كه به روی من گشودی هرگز مبند بگذار كه با تمام وجود دوست داشته باشم« دیوانه وار» دیگر سعی خواهم كرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود توجه كنم چرا كه دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبكسریهای من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل كنم در چنین قرنی كه صفا و یكرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست نمی خواهم دیگه حقیر باشم و می خواهم همرنگ جماعت شوم چرا كه طاقت بار رسوایی رو ندارم خدایا پیكر دردمند من تحمل یك روح بزرگ رو نداره كه زمانه چنین می طلبد نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و كم مایه باشه اما یك حسی منو وادار می كنه كه بنویسم شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای منه و فردا روزی باشد كه این نوشته ها خونده باشه و نمایی از شرایط كنونی باشه. خدایا منو ببخش كه نتونستم رسالتم رو انجام بدم آخه در این زمانی كه جسم خسته و تكیده من جور دیگه ای تعبیر می شه و معناهای دیگه ای می گیره من چگونه می تونستم بزرگ باشم و غم بزرگ رو تو درونم بریزم و در خودم فرو برم. چرا كه نگاههای پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می كرد و من ضعیف بودم و كوچیك و طاقت خرد شدن رو نداشتم كه نمی خوام خودمو پشت رفتارهای مؤدبانه و كلمات و حرفهای قلبمه سلمبه قایم كنم كه دیگه نمی خواستم ظاهرم آراسته باشه و درونم پر از شك و دودلی و كینه و حسادت و خودخواهی. اگه نخوای مثل دیگران باشی و نخوای مثل دیگران فكر كنی و مثل دیگران رفتار كنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه كار كنی؟ اگه بخوای خودت تجربه كنی به دست بیاری چی؟ خدایا این جماعت از مولانا و بزرگیاش می گن و اونو ستایش می كنن اما هیچ كس به این شعر او اعتقاد نداره كه می گه: آزمودم عقل دور اندیش را زین پس دیوانه سازم خویش را خدایا من برای دیوونه بودن خودم بهای سنگینی رو باید بدم كه برای من ناتوان مقدور نیست(همچنین با توجه به جنسیتم ) شاید من زیادی دارم از خودم دفاع می كنم و تقصیرات و كوتاهیهای خود رو به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتتهای دیگران می زارم خب به هر حال به قول شاعر: گر مرید راه عشقی فكر بدنامی نكن. این سطور حاوی اندیشه ها، احساسات، افكار و عقاید من بود و امیدوارم اگر در آینده این سطور بروز شود قضاوت صحیح نیز انجام گیرد. «حرفهای جسته و گریخته در اوضاع نابسامان»


 

نوشته شده توسط ASALONLINE در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت